تبليغاتX
دنياي ماوراء

دنياي ماوراء

    

              برج لندن   

 

 يكي از معروف‌ترين و ماندگارترين

 

 بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است

 

 كه در عين حال يكي از پرشبح‌ترين

 

ساختمان‌‌هاي دنيا نيز قلمداد مي‌شود

 

 بي‌‌شك ناشي از تعداد زياد اعدام‌ها،

 

 قتل‌ها و شكنجه‌هايي است كه در

 

 هزار سال گذشته در پس

 

 ديوارهاي اين محل صورت گرفته

 

 است. بارها و بارها گزارش شده

 

 است كه افراد مختلفي در دور

 

و اطراف برج روح ديده‌اند. در يك

 

نيمه شب زمستاني در سال

 

 1957 يكي از نگهبانان از

 

 صداي برخورد يك شي‌ به

 

 سقف از جا پريد. وقتي براي

 

 پيگيري و بررسي از اتاقك

 

 بيرون رفت موجودي سفيدرنگ

 

 و بي‌‌شكل را ديد كه بر روي

 

 برج قرار گرفته است. مدتي

 

 بعد آنها دريافتند كه (ليدي

 

 جين‌گري) در تاريخ 12 فوريه

 

 سال 1554 درهمان محل سر

 

 از بدنش جدا شد. شايد سر

 

شناس‌ترين سكنه برج لندن

 

 روح (آن بولين) باشد. او

 

 يكي از همسران (هنري هشتم)

 

 بود كه در سال 1536 در اين

 

 برج سرش زير گيوتين گذاشته شد.

 

روح او در مواقع بي‌‌شماري

 

 ديده شده است گاهي سرش

 

 را در دست دارد و بر روي

 

 (برج سبز) يا در كليساي

 

سلطنتي برج قدم مي‌زند.

 

ديگر ارواح اين برج، روح

 

(هنري ششم)، (توماس

 

 بكت) و (سر والتر رالي)

 

 مي‌باشند. يكي از مخوف‌ترين

 

داستان‌هاي برج لندن درباره مرگ

 

(كنتس ساليز بري) مي‌باشد.

 

 اين كنتس در سال 1541 به

 

علت دست داشتن در چند

 

 جنايت (كه امروزه اعتقاد بر

 

 اين است كه اين زن بي‌‌گناه

 

 بود) به مرگ محكوم شد.

 

وقتي كه كنتس را به سوي

 

 چوبه‌دار مي‌بردند او از دست

 

 سربازان گريخت و فرار كرد

 

ولي چند لحظه بعد توسط

 

 مردي كه تبرش را به سوي

 

 وي پرتاب كرد كشته شد.

 

 صحنه اعدام كنتس ساليز بري

 

بارها توسط ارواح برج سبز

 

نمايش داده شده و توريست هاي

 

حاضر در برج با چشم خود آن را

 

ديده اند.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 15:15 توسط حسين |


 

مترجم : فاطمه عبدوسي – منبع: SHADOW LAND

 

 

در اين قسمت مي خواهم همراه با شما توري

 

گردشي به مرموزترين و وحشتناک ترين مکان هاي

 

ارواح دنيا  داشته باشيم و شما را با معروفترين

 

آنها آشنا سازيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 16:44 توسط حسين |


 

                 تجربه مرگ

 

 

اين داستان اتفاقي است که تا آخر عمر زندگي

 

(( ديويد گوينس)) را عوض کرد. وقتي ديويد سيزده

 

سال داشت سوار بر دوچرخه در راه مدرسه بود که با

 

يک کاميون سيمان تصادف کرد. تجربه نزديک شدن

 

به مرگ بسياري از اسرار زندگي پس از مرگ را به او

 

نشان داد و به سوالاتي که چرا ما در دنيا هستيم

 

پاسخ دادو پايان به او حق انتخاب داده شد. حق

 

انتخابي که به همه مي دهند. احساس ترس همراه

 

با فشار تصادف را به خاطر دارم ولي بيش از اين چيز

 

زيادي در يادم نمانده است . نه فشرده شدن و يکي

 

شدن با دوچرخه و نه پرتاب شدن به چندين متر آن

 

آن طرف تر. تصوير بعدي که در  ياد دارم صحنه ي اتاق

 

اورژانس بيمارستان است . صحنه اي ناب و يگانه

 

که در طول عمر زميني ام  مثل آن را نديده بودم.

 

مي گويم ناب و يگانه زيرا من بدن خود را در بخش

 

اورژانس مي ديدم. تمام کار هايي که پرستاران و

 

پزشکان روي من انجام مي دادند مشاهده مي کردم

 

ولي من در بدنم نبودم. من بالاي سر خودم بودم و

 

هيچ احساس دردي نمي کردم. همه از اين حرف

 

مي زدند که چگونه اجزاي دوچرخه را از بدنم جدا

 

کنند. وحشت آور بود . بالاخره به نتيجه رسيدند

 

و يک جوشکار آوردند تا مرا از دوچرخه جدا کنند.

 

مي خواستمفرار کنم تا اين صحنه ها را نبينم.

 

به سرعت برگشتم و به عقب رفتم و ناگهان در

 

تاريکي فرو رفتم. جز تاريکي محض چيزي ديده

 

نمي شد و قبل از آن که بتوانم فکر بکنم قدمي

 

 به جلو رفتم و در يک چشم برهم زدن خود را در باغي

 

شگفت انگيز يافتم.جايي که من ايستاده بودم

 

شبيه به ايواني بود که از بدن کوهي بيرون زده بود

 

درست چند قدمي مانده به قله. همه چيز به رنگ

 

سپيد مرمرين و سبز هميشه بهار به نظر مي رسيد

 

هوا بي نهايت تازه، خنک و شفاف بود. گويي اکسيژن

 

خالص را تنفس مي کردم. کمي آن طرف تر يک نيمکت

 

مرمرين مرا به سوي خود فرا مي خواند. نشستم و آن

 

هواي پاک را تا اعماق وجودم حس کردم. چه مکان

 

بي نظيري! کف ايوان از مرمر يک پارچه ساخته شده

 

بود. اطراف ايوان ستونها و نرده هايي مرمرين خودنمايي

 

مي کردند که گويي بدون هيچ درزي از کوه بيرون آمده بودند...

 

          پيرمردي پر از تفاهم

 

وقتي سرانجام توانستم نگاهم را از اين منظره دلگشا

 

جدا کنم ، مردي کهنسال با نگاهي گرما بخش و مهربان

 

را ديدم که کنارم نشسته است. اصلا متوجه آمدن او

 

نشده بودم ولي او آنجا بود. هاله اي از لبخند صورتش

 

را درخشان کرد و من مي دانستم او يک دوست است

 

چهره اش چروکيده ودر عين حال شفاف بود. چشمان

 

آبي زلالش عميق و هوشيارانه نگاه مي کردند. نگاهم

 

نگاهم را از او گرفتم تا در اعماقش غرق نشوم و در همان

 

زمان او سخن آغاز کرد. صدايش محکم ولي گرم و دوست

 

داشتني بود. او گفت (( روز سختي داشتي!)) انگار همه چيز

 

را مي دانست. با آهي از سر خستگي گفتم (( دقيقا همينطور

 

است.)) تازه به ياد آوردم اتفاقي افتاده است. پرسيدم ((من مرده ام!))

 

(( نهتو نمرده اي. بدن تو سختي زيادي کشيده است لازم نيست

 نگران باشي.))

 

از شنيدن اين خبر احساس آرامش کردم . هنوز زندگي تمام نشده

 

بود. نمي توانستم بفهمم چطور درست مثل يک انسان زنده روي

 

آن نيمکت نشسته  بودم در حالي که مي دانستم جسمم با من

 

نيست. در ذهنم با التماس گفتم (( چطور من اين جا هستم و

 

اين جا کجاست؟ چطور شما را مي بينم؟ چطور مي شود در آن

 

واحد در دو مکان باشم؟)) و با دلهره افزودم (( تو چي هستي؟))

 

آهنگ صدايش بلادرنگ مرا آرام کرد (( تو در مکان خاصي

 

هستي و امنيت داري.)) و توضيح داد که آن جسم فيزيکي

 

من که روي تخت بيمارستان افتاده است و اين خود واقعي

 

من مي باشم که در باغ رو يايي نشسته است و گفت (( روح

 

تو در اين باغ است و چشم روح تو اين زيبايي را درک مي کند.

 

بي درنگ به ياد بيمارستان افتادم . لبخند عاقلانه او به من

 

فهماند منظور جاي ديگري است و گفت(( تو از خانه ي پدرت

 

امده اي. همان پدري که تو را آفريد. همان پدري که عشقي

 

وصف ناپذير به بنده هايش دارد. به خاطر همين عشقي است

 

که ما را به سفر زميني مي فرستد و به خاطر همين عشق

 

است که دوباره ما را به سوي خويش باز مي گرداند و در

 

آغوش پر مهر خود مي گيرد.))

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 16:7 توسط حسين |


 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 14:38 توسط حسين |


     گذشته اي که به خاطر آوردم

 

حال به خاطر آوردم که چگونه به زمين آمدم.

 

به ياد آوردم که خود مسئو ليت داشتن جسم

 

فيزيکي را تقبل کرده بودم و قول داده بودم

 

براي دستيابيبه اين فرصت تمام سختي هايش

 

را بپذيرم. به محض اين که به ياد آوردم از کجا

 

آمده ام دوست مهربانم ناپديد شد. مي دانستم

 

وقتي زندگي را انتخاب کردم بايد مسئوليت آن

 

را بپذيرم.مي دانستم که در انتخاب خير و شر

 

مختار هستم ولي در قبال آن مسئوليت بزرگي

 

دارم. به منظره نگاه کردم. منظره اي وسوسه

 

انگيز بود. نهري زلال و دلکش از نزديکي من

 

عبور مي کرد.به سوي آن رفتم و بي هيچ

 

ترديدي پا به درون آب گذاشتم. ناگهان مکثي

 

کردم.تمام بدنم لرزيد به ياد اوردم که در زندگي

 

کارهاي زيادي دارم که بايد انجام دهم. سراسيمه

 

ان باغ مرمرين را ترک کردم و ناگهان در بدني پر

 

از درد و ناراحتي بودم. اولين چيزي که به ذهنم

 

خطور کرد اين بود (( پسر اشتباه کردي! او فرشته

 

بود و تو به او ((نه)) گفتي.))

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 15:59 توسط حسين |


                                    روحي در خانه ما

 

 

  آخرهاي شب بود . حدود ساعت ده شب. مادرم كنار ميز نشسته بود و داشت ساندويچ درست

 

مي كرد ومن تلويزيون تماشا مي كردم.خواهرم ((برندا)) هم رفته بود دوش بگيرد. يك دفعه

 

مادرم گفت:(( چرا مي خواهي مرا بترساني؟)) به او نگاه كردم و گفتم:(( كي مي خواهد شما

 

را بترساند؟)) مادرم ادامه داد((برندا از پشت در بيا بيرون مي دانم آنجايي!)) گفتم: ((مامان

 

برندا توي حمام است. هيچ كس هم پشت در نيست.)) مادر بلند شد و پشت دررا نگاه كرد.

 

كسي آن جا نبود. مادرم دوباره نشست و گفت:((من كه باور نمي كنم.))كم كم داشتم مي

 

ترسيدم. مادرم شروع به دعا خواندن كرد. خواهرم از حمام بيرون آمد وگفت:(( چي شده؟

 

انگار از چيزي ترسيده ايد!))درست در همان وقت در پشتي خانه با صداي مهيبي به هم خورد

 

 

مي توانستيم صداي در عقبي را بشنويم كه آهسته وبا صداي مرموزي باز مي شود. صداي

 

دلهره آوري مي آمد. به مادر گفتم:((صدا از داخل خانه است.))مادرم جواب داد:((چيزي

 

نيست نترسيد.))دعا مي كرديم كه پدرم زودتر برگردد. سرانجام پدرم ساعت يك بعد از نيمه

 

شب پدرم برگشت .ما همه چيز را برايش تعريف كرديم . پدرم رفت و همه جا را گشت. وقتي

 

برگشت گفت هيچ كس نبود حتي يك رد پايي و همه چيز سر جايش است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 20:19 توسط حسين |


ترجمه: فاطمه عبدوسي – منبع: tuoba

 

                      

                   ارواح سر گردان